رابطه علم و دین
برگرفته از آثار آیت الله مصباح یزدی
سوال۱:
در خصوص "رابطه علم و دین"، برای علم چه تعریفی شده و با این تعریف، علم شامل چه دانش هایی می شود؟
جواب ۱:
«علم» مجموعه مسائلی با محوریت موضوعی واحد است؛ این مسائل که متشکل از موضوع و محمولاند پاسخی برای اثبات یا نفی میطلبند، بهگونهای که هر پاسخی به مسئله داده شود، درون علم جای میگیرد. هر گونه تلاش حصولی در این راه تلاشی از سنخ آن علم به شمار میرود، و نوع پاسخ، منبع آن، یا روش اثبات یا حل یک مسأله نقشی در ورود یا خروج آن از علم ندارد. بنابراین، «علم» به این معنا شامل علوم نقلی مانند تفقّه (در فقه)، علوم عقلی مانند تفلسف (در فلسفه)، و علوم تجربی (در علوم) میشود.
سوال ۲:
در خصوص "رابطه علم و دین"، برای دین چه تعریفی شده و با این تعریف، دین شامل چه دانش هایی می شود؟
جواب ۲:
«دین» همان اسلام ناب است که هدف اصلی آن نشاندادن راه سعادت به انسانهاست. به همین دلیل، همة تعالیم نظری و عملی که به این هدف معطوف باشد جزء دین است، و محدود به آموزههایی نیست که از منبع یا روش خاصی به دست آمده باشند. منبع این آموزهها به تناسب مسأله مورد بحث میتواند خودِ واقعیت، عقل، وحی، یا طبیعت محسوس باشد. دستیابی به تعالیم دین اسلام دربارة موضوعات مختلف نیز به تناسب موضوع ممکن است با روش شهودی (علم حضوری)، عقلی، نقلی، یا تجربی میسر گردد.
سوال ۳:
علم در تعریف مزبور، چه وظیفه ای بر عهده دارد؟
جواب ۳:
علم در تعریف یادشده، وظیفة شناخت پدیدهها و روابط میان پدیدهها را بر عهده دارد. به عنوان نمونه، مطالعة اجسام و بررسی میزان و نوع عناصری که یک مادة مشخص را میسازند، و بیان خواص فیزیکی و شیمیایی آن از اهداف برخی علوم طبیعی بهشمار میروند.
سوال ۴:
دین در تعریف مزبور، چه وظیفه ای بر عهده دارد؟
جواب ۴:
بیان نوع استفاده از پدیده ها به منظور دستیابی به سعادت واقعی انسان از محدودة موضوع و هدف علم فراتر است. این دین است که رسالت تبیین رابطة پدیدهها با کمال روح انسان و مصالح انسانی را برعهده دارد و نحوة تعامل انسان با پدیدههای مادی و غیرمادی را ارزشگذاری کرده، تکلیف انسان را در برخورد با آنها تعیین مینماید.
سوال ۵:
در علوم انسانی تا کجا با علم محض سروکار داریم و آیا این علوم میان دینداران و بیدینان، مسلمانان و غیرمسلمانان مشترکاند؟
جواب ۵:
در علوم انسانی تا جایی که سخن از تشریح ماهیت یک پدیدة انسانی یا اجتماعی و تبیین رابطة آن با دیگر پدیدههاست، با علم محض سروکار داریم. این علوم که صرفاً به توصیف واقعیات انسانی و اجتماعی میپردازند میان دینداران و بیدینان، مسلمانان و غیرمسلمانان مشترکاند.
سوال ۶:
در علوم انسانی از کجا به بعد به مرزهای مشترک با دین پا می گذاریم؟
جواب ۶:
به محض آن که پا را از توصیف فراتر گذاشته، به قلمرو ارزشگذاری، هنجاریابی، و توصیة دستورالعملهای اقتصادی، حقوقی، تربیتی، و مانند آنها وارد شویم، به مرزهای مشترک با دین پا گذاشتهایم.
سوال ۷:
آیا در مباحث اقتصادی، مطالعه و تبیین مکانیسمهای علمی حاکم بر بازار، دینی و غیردینی دارد؟
جواب ۷:
خیر، در مباحث اقتصادی، مطالعه و تبیین مکانیسمهای علمی حاکم بر بازار، جزئی از علم اقتصاد است که دینی و غیردینی ندارد. ولی هنگامی که بحث از کمیت و کیفیت تولید، نوع کالا، هدف از تولید، قیمتگذاری، رقابت، فروش، و مانند آنها به میان میآید، ارزشهایی در تعیین این مسائل دخالت دارند که با هدف دین تداخل پیدا میکنند.
سوال ۸:
آیا اعتقادات، اخلاقیات، و احکام عملی دین، میتوانند اصول موضوعه، پاسخها، و دستورالعملهای اقتصادی را تحت تأثیر قرار دهند؟
جواب ۸:
بله، اعتقادات، اخلاقیات، و احکام عملی دین میتوانند اصول موضوعه، پاسخها، و دستورالعملهای اقتصادی را تحت تأثیر قرار دهند.
سوال ۹:
تفاوت میان علم دینی و علم غیردینی در کدام مباحث اقتصادی آشکار میشود؟
جواب ۹:
در اصول موضوعه، پاسخها، و دستورالعملهای اقتصادی است که تفاوت میان علم دینی و علم غیردینی آشکار میشود.
سوال ۱۰:
بر اساس آنچه گفته شد، اقتصاد دینی (اسلامی) چه علمی است؟
جواب ۱۰:
اقتصاد دینی (اسلامی) علمی است که مبانی عقیدتی و ارزشی دین را در سطوح مختلف این علم مد نظر قرار میدهد و با آن مطابقت دارد، یا دستکم با آنها تنافی ندارد.
سوال ۱۱:
چه نظریات علمی ای مصادیق علم غیردینی یا ضددینی به شمار میآیند؟
جواب ۱۱:
نظریاتی علمی که یا بر مبانی ضددینی مانند ماتریالیسم، انکار مجردات، و انکار روح مستقل از بدن مبتنیاند، یا روشها و رفتارهایی را پیشنهاد میکنند که با باورها یا ارزشهای دینی ناسازگار یا در تضادند، مصادیق علم غیردینی یا ضددینی به شمار میآیند.
سوال ۱۲:
تنافی داشتن نظریات علمی با باورها به چه معناست؟
جواب ۱۲:
تنافی داشتن نظریات علمی با باورها بدین معناست که این نظریات بر اصول موضوعهای، مانند تساوی هستی با ماده یا محدود بودن زندگی انسان در این جهان، مبتنی شدهاند که مورد قبول دین نیستند.
سوال ۱۳:
دینی یا اسلامیکردن علوم مستلزم چه کاری است؟
جواب ۱۳:
دینی یا اسلامیکردن علوم مستلزم کشف و ترویج نظریات و تفسیرها، و تجویز روشها و رفتارهایی است که با باورها و ارزشهای اسلامی سازگار باشند.
سوال ۱۴:
آیا می توان همة علوم را به دینی و غیردینی، اسلامی و غیراسلامی تقسیم کرد؟
جواب ۱۴:
خیر، علومی که موضوع، مسائل، و اهدافشان با دین ارتباطی پیدا نمیکند، به دینی و غیردینی متصف نمیشوند، ولی علومی که در مبانی، ارزشها یا روشهایشان با یکی از مؤلفههای دین (باورها، ارزشها، و احکام) دارای مرز مشترک باشند، میتوانند دینی یا غیردینی باشند.
سوال ۱۵:
علوم، در چه صورت دینی خواهند بود؟
جواب ۱۵:
علوم، درصورتی دینی خواهند بود که در آنها نظریاتی را مبنا قرار دهیم که مورد تأیید دین باشند، یا دستکم دین آنها را نفی نکند؛ خواه این نظریات را دیگران مطرح کرده باشند، یا خود ما بر اساس مبانی دینی نظریهای را ابداع کرده، به عنوان احتمال مطرح کنیم و با دلایل منطقی و روش معتبر آن را اثبات و نظریات رقیب را نقد نماییم.
سوال ۱۶:
آیا با داشتن منابع وحیانی اسلام، از همة علوم بینیاز نمی شویم؟
جواب ۱۶:
چنین نیست که با داشتن منابع وحیانی اسلام، از همة علوم بینیاز بشویم، چرا که حتی در مسائل عملی و ارزشی نیز دستکم برای شناخت موضوعات، به علوم مختلفی نیاز داریم.
سوال ۱۷:
آیا نمی توانیم با شناختن و فراگرفتن علوم مختلف، از دین بینیاز شویم؟
جواب ۱۷:
خیر، چنان نیست که با شناختن و فراگرفتن علوم مختلف، از دین بینیاز شویم، چرا که شناخت موضوعات بدون تعیین حکم عملی آنها از سوی دین، تضمینی برای راه یافتن به سعادت حقیقی ندارد.
سوال ۱۸:
آیا در علومی مانند ریاضیات که هیچ اصطکاکی با مسائل دینی ندارند(نه در موضوعات، نه در روش، و نه در مسائل) سخن از علم دینی و غیردینی می توان گفت؟
جواب ۱۸:
در این دسته از علوم سخن از علم دینی و غیردینی بیمعناست؛ این دسته از علوم نسبت به دین و آموزههای آن خنثی و بیطرفاند.
سوال ۱۹:
آیا خارج کردن برخی از معارف و احکام عقلی و تجربی مانند بعضی از احکام عقلی فلسفه، منطق، و ریاضیات، و برخی مطالب پزشکی و مانند آن ـ از دایرة دین، مستلزم محدودکردن قلمرو دین به امور اخروی و درغلتیدن به وادی سکولاریسم نیست؟
جواب ۱۹:
دقت در نکاتی که به آنها اشاره شد، این توهم را رفع میکند. ما تأکید کردیم که قلمرو دین همة عرصههای زندگی را دربرمیگیرد، ولی این شمول به معنای آن است که دین رابطة آنها با سعادت و شقاوت انسان ـ یا به عبارت دیگر تأثیر آنها در هدایت انسان ـ را مد نظر قرار میدهد، نه اینکه روابط صرفاً مادی و دنیوی میان پدیدهها و رفتارها با نتایج اینجهانی آنها را بررسی و به عنوان دین دربارة آنها داوری کند. رسالت دین این نیست که مهندسی، آشپزی، خلبانی، کشتیرانی، یا ... به انسانها بیاموزد، زیرا خداوند برای شناخت و انجام این امور ابزارها و راههای مناسبی را در اختیار بشر قرار داده است. بعضی از این مسائل، مانند مباحث کلی متافیزیک، ماهیتی عقلی دارند و راه شناخت و حل آنها روش عقلی و فلسفی است. برخی دیگر مانند مسائل علوم طبیعی ماهیتی تجربی دارند و راه کشف روابط و حل مسائل آنها تجربة حسی است. دین وظیفهای برای تبیین پدیدههای طبیعی از راه کشف روابط علّی و معلولی میان آنها برعهده ندارد. آنچه ضرورت دین را اثبات میکند، و هدف دین را تشکیل میدهد این است که تأثیر پدیدههای مختلف در سعادت یا شقاوت انسان را تبیین کند، و این امر در بسیاری از موارد به عمل اختیاری انسان مربوط میشود. رابطة عمل اختیاری انسان با سعادت یا شقاوت ابدی او در ادبیات دینی با تعابیر حلال و حرام، امر و نهی، خوب و بد، بیان میشود.
سوال ۲۰:
از نظر سکولارها، کدام حوزه از دانش بشری به دین مربوط میشود؟
جواب ۲۰:
سکولاریسم میگوید دین در اقتصاد، سیاست، هنر، و مانند آنها حق دخالت ندارد، و باید کار را به اقتصاددانها، سیاستمداران، و هنرمندان واگذارد. از نظر سکولارها، تنها حوزهای که به دین مربوط میشود، حوزة رابطة شخصی با خداوند است (البته به فرض آن که وجود خداوند را بپذیرند).
سوال ۲۱:
کدام حوزه از دانش بشری به دین مربوط میشود؟
جواب ۲۱:
دین در همة صحنههای حیات فردی و اجتماعی حضور دارد، اما نه به این معنا که جای علم، فلسفه، و یا هنر نشیند، بلکه به این معنا که وجه ارزشی آنها را بیان میکند. ما هیچ عاقلی را سراغ نداریم که ادعا کرده باشد برای دینی و اسلامیکردن علوم باید دانشگاهها، آزمایشگاهها، و پژوهشگاهها را تعطیل کرد، و فقط در مدارس دینی نشست و پاسخ همة پرسشها را از قرآن و حدیث بهدست آورد.
سوال ۲۲:
وقتی میگوییم برخی مسائل از حوزه دین خارج است به چه معناست؟
جواب ۲۲:
وقتی میگوییم برخی مسائل از حوزه دین خارج است، به این معناست که تشریح ماهیت موجودات، چگونگی پدیدآمدن و تحولات آنها، و کشف روابط علّی و معلولی میان پدیدههای مادی وظیفة علم و فلسفه است و نه رسالت دین. دین نیامده است تا تعداد ارگانهای موجود در بدن انسان، یا شیوة درمان و معالجة بیماریهای جسمی را بیان کند. وظیفه دین بیان مسائل مربوط به چگونگی چینش اجناس در فروشگاه به منظور فروش بیشتر نیست؛ همانگونه که بیان مهارتهای لازم برای رانندگی و چگونگی آموزش آن بر عهدة دین نیست.
سوال ۲۳:
بنابراین این که دین در همة این عرصهها حضور دارد به چه معناست؟
جواب ۲۳:
دین در همة این عرصهها حضور دارد، و آن جایی است که انجام این کارها به سعادت و شقاوت انسان مربوط میشود. به عنوان مثال، دین میگوید: خرید و فروش باید عادلانه باشد و نباید به ربا منجر شود، یا میگوید: رانندگی نباید بهصورتی باشد که موجب بهخطر افتادن جان کسی شود. وظیفه اصلی دین هدایت انسان در همة عرصههاست.
سوال ۲۴:
این که "دین در مواردی (به دلایل مختلف)، جواب یک مسئلة علمی را داده باشد، حق و مطابق با واقع است"، به چه معنی است؟
جواب ۲۴:
اگر "دین در مواردی به دلایل مختلف، جواب یک مسئلة علمی را داده باشد، حق و مطابق با واقع است"، به این معنی است که باید آن را پذیرفت، اما این غیر از آن است که بگوییم وظیفة دین بیان همة مسائل علمی است. وظیفه اصلی دین هدایت انسان در همة عرصههاست.
سوال ۲۵:
در علوم توصیهای (دستوری، یا هنجاری) دینیبودن به چه معنی است؟
جواب ۲۵:
در علوم توصیهای (دستوری، یا هنجاری) دینیبودن معنایی وسیع دارد. مهمترین نقشی که دین در نظریههای کاربردی و روشهای عملی مطرح در علوم ایفا میکند، از طریق تأثیر ارزشهای دینی است، زیرا این دسته از علوم با رفتار انسان سروکار دارند و کنشهای اختیاری بشر را جهت میدهند تا اهدافی که از نظر صاحبان مکاتب مطلوباند محقق گردند. شناخت اهداف صحیح و راه رسیدن به آنها اصول موضوعهای هستند که پیش از ورود در علوم دستوری باید تعیین تکلیف شوند، و دین صحیح مطمئنترین ملجأ حقیقتجویان در اینگونه مسائل است. دین اسلام دارای نظام ارزشی عمیق، گسترده و منسجمی است که هنجارها، دستورالعملها، و توصیههای مطرح در علوم کاربردی را تحت تأثیر قرار میدهد. احکام عملی اسلام میتواند در روشهای عملی این دسته از علوم اثر بگذارد، و هدفی که دین برای زندگی انسان تعیین میکند، به حرکت علوم جهت میدهد. این بزرگترین نقشی است که دین در علوم دستوری ایفا میکند، و معنای صحیح «علم دینی» در این بخش از علوم همین است. بهعنوان مثال، تجویز شرب خمر برای فراموشکردن موقت نگرانیها، یا توصیه به استفاده از مواد مخدر برای تسکین درد، بر مبانی ارزشی و غایتشناسانهای مبتنی است که در دین مردود است. همچنین توصیه به رفتارهای نامشروع جنسی در برخی نظریات تربیتی برخاسته از ارزشها و اهدافی است که دین آنها را امضا نمیکند. به همین دلیل، با اینکه ممکن است مبانی شیمیایی، فیزیولوژیک، و روانشناسانة برخی از این دستورالعملها مورد قبول باشد، لکن هنگام توصیة عملی به انجام یک رفتار، ارزشهایی در آنها دخالت میکنند که ممکن است از نظر دین مورد قبول نباشند. به همین دلیل، در بخش علوم دستوری، میتوان این علوم را به دینی و غیردینی تقسیم کرد. در اقتصاد نیز با همین پدیده روبرو هستیم. بخش توصیفی اقتصاد که به «علم اقتصاد» معروف است، قابل تقسیم به دینی و غیردینی نیست، در بخش توصیهای آن که معمولاً «نظام اقتصادی» نامیده میشود، چنین تقسیمی کاملاً معنادار است، که در واقع به رفتار اقتصادی انسانها جهت میبخشد و «هدف» و «معیار»های آن را تعیین میکند.
پایان
مرگ بر کسانی که از حق رویگردان می شوند
وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى یُؤْفَکُونَ ( توبه 30)
و یهود گفتند عزیز پسر خداست و مسیحیان گفتند مسیح پسر خداست. این است سخنی (باطل و بی ریشه) که بر سر زبانهایشان جاری است (و با هیچ برهان عقلی و نقلی مطابقت ندارد) ( این سخن بی اساس آنان) شباهت دارد با گفتار کسانی که پیش از این (در امم گذشته) کفر می ورزیدند (مانند بت پرستان که بعضی از خدایان خود را پدر خدایان و برخی را پسر آن دیگری می دانستند و برخی را الهه ی مادر و بعضی دیگر را الهه ی همسر نام مینهادند.) خدا بکشدشان (مرگشان باد) چگونه (از حق) رویگردان می شوند؟! (چه انحرافی است که در آن رهسپار و غوطه ورند؟!)
قرآن کریم هر نوع قرائتی را برنمی تابد
قرآن به دلیل اینکه کلام خداست در صدد القای پیام خاصی برای هدایت و رستگاری انسان هاست. این کتاب آسمانی چگونه می تواند هم موافق با قرائت شما باشد (که تکیه بر انتظارات و پرسش ها و پیش فرض های شما دارد) و هم موافق با قرائت من( که تکیه بر انتظارات و پرسش ها و پیش فرض های من دارد)؛ به عبارت دیگر قرآن چگونه می تواند موافق با دوقرائتی باشد که متفاوت با یکدیگرند. چگونه ممکن است صدها بلکه میلیون ها قرائت و فهم (و به عبارت دیگر پیام )متفاوت بتواند مراد خداوند را برآورد که القای یک پیام خاص برای هدایت و رستگاری همه ی انسان هاست. برخی روشنفکران متأثر از فرهنگ غرب مثل عبدالکریم سروش و مجتهد شبستری (که مدعی هستند قرآن هر نوع قرائتی را برمی تابد )در واقع از یک سو می خواهند شیوه ی اجتهادی مورد قبول علما و فقها در فهم دین را (که روشی تخصّصی و معتبر بوده و از آموزه های پیشوایان معصوم دین به دست آمده است) بی اعتبار سازند و از سوی دیگر در صدد مشروعیت بخشی به قرائت ها و فهم های متعدد از قرآن هستند (که رهاورد فکری وفرهنگی کاملاً وارداتی و غربی بوده ) و عمدتاً برای قابل قبول کردن دست نوشته های غیر وحیانی و تحریف شده ی مسیحیت طرح وارایه گردیده است.
ارتباط احزاب با دستیابی به پُست و مقام
۱- در کشورهای (به قول ما) پیشرفته، شرط شرکت در بازی سیاست و گرفتن پُست و مقام، عضویّت در یکی از دوسه حزب سیاسی کشور است؛ در کشور های (به قول ما) غیر پیشرفته، مثل کشور خودمان که بازی سیاست به گونه ای دیگر جریان دارد، شرطِ گرفتن پست و مقام، وابسته بودن به جناح های سیاسی حاکم است.
۲- جناح های سیاسی در کشور ما، تشکیلاتی و حزبی نبوده و سر و کارشان به طور مستقیم (نه از طریق تشکیلات و حزب)، با توده های مردم است و ساختارِ آن بدین گونه است که هر جناح سیاسی "سری" در راس هرم جناح و "سرهایی" پایین تر از راس هرم، و پیکری بزرگ از توده های مردم در قاعده هرم دارد که قدرت جابه جایی آن را برای کار تشکیلاتی و حزبی ندارد.
۳- شما اگر خواستار پست و مقام در کشور های پیشرفته باشید، باید حرف و عملت، حرف و عمل حزب باشد، یعنی هرچه حزب از تو خواست، همان را انجام بدهید و اگر خواستار پست و مقام در کشور های غیر پیشرفته مثل کشور ما باشید، باید حرف و عملت، حرف و عمل افراد رأس هرم جناح سیاسی یا افراد بعد از رأس هرم جناح سیاسی باشد.
۴- قاعدتاً در کشور اسلامی ما هم، بهتر است به جای جناح سیاسی، حزب سیاسی داشته باشیم. متاسفانه تاکنون غالب احزاب سیاسی کشور ما عملکرد قابل قبولی در فعالیت های سیاسی نداشته اند. تاکنون اصلاً احزاب سیاسی قابل قبولی که از یک طرف به معنای واقعی کلمه "حزب سیاسی" باشند و از طرف دیگر به معنای واقعی کلمه "اسلامی" باشند، نداشته ایم.
۵- در کشور اسلامی ما، مخالفان اسلام و نظام اسلامی با سابقه کار تشکیلاتی و حزبی وقتی حزب درست می کنند( مثل حزب توده، حزب دموکرات و...) معمولاً قصدشان براندازی است و از هر روش و وسیله ای استفاده می کنند تا به این هدف شان برسند. این ها که، بعضاً حتی با تظاهر به اسلام، حزب تشکیل می دهند، از انجام هیچ اقدام خلاف اسلام و خلاف قانون ابا نمی کنند و حکومت هم چاره ای جز این نمی بیند که جلو فعالیت شان را بگیرد و درب شان را تخته کند.
۶- احزاب سیاسیی که در ماجرای فتنه سال 1388 نقش داشتند و منحل شدند(مثل حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ) ابداً فعالیت تشکیلاتی و حزبی نداشتند. در حزب و سازمان یاد شده، افرادی چند، با نام و ظاهر اسلامی و تفکر لیبرالی، با شعارهایی چون آزادی، جامعه مدنی، دموکراسی، حقوق بشر و ...(همه اش هم از نوع غربی) حول یک جناح سیاسی جمع شده بودند و با فریب توده های مردم کماکان قصد تقسیم قدرت سیاسی میان خود و دوستان و آشنایان خود را داشتند. حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی با دیدگاه های التقاطی و غربی به هیچ وجه نمی توانند نمونه حزب و سازمان سیاسی اسلامی باشد.
۷- در کشور ما شرایط به گونه ای است که افراد علاقمند به فعالیت سیاسی نیازی نمی بینند به معنای واقعی کلمه حزب درست بکنند به عبارت دیگر لازم نمی بینند زحمت درست کردن یک حزب درست و حسابی را متقبّل شوند. این ها فکر می کنند اگر با چهارتا نهاد و چهارتا آدم رابطه داشته باشند به همه اهداف شان می رسند لذا دیگر نیازی نمی بینند برای تشکیل حزب و تربیت نیروی حزبی زحمت بکشند. برای جذب نیرو و حفظ نیرو و تربیت نیرو در داخل یک تشکیلات سیاسی باید بسیار دانست، باید بسیار تلاش کرد و دردسرهای فراوانی را متحمّل شد. وقتی خیلی راحت با ارتباطات کذایی می توان به نان و نوا و پست و مقام و امتیاز صادرات و واردات رسید دیگر چه نیازی به کار صعب و سخت تشکیلاتی و حزبی؟ این حرف ها که حکومت نمی گذارد و نظام اسلامی مانع است و غیره، حرف های درستی نیست. اینان نیازی به ایجاد تشکیلات و حزب نمی بینند.
۸- در پایان یادآور شوم، اگرچه افراد برای گرفتن پست و مقام مدیریتی باید حرف و عمل شان با حرف و عمل سران جناح های سیاسی همخوانی داشته باشد، ولی این همخوانی و هماهنگی، در اصول و مبانی نظری و سیاست های کلی کشور است و مانع ابتکار عمل و نقش ویژه ای که هر مدیری باید در قلمرو کاری و مدیریتی خویش داشته باشند، نیست.
برای ارزیابی عملکرد یک مدیر باید ببینیم او وظایفی را که برایش تعریف شده، انجام می دهد یا نه. فقط دنبال نقطه ضعف در حوزه عملکرد یک مدیر بودن، نامش ارزیابی عملکرد نیست. در حوزه عملکرد یک مدیر ممکن است ده ها، بلکه صدها ضعف وجود داشته باشد و ارتباطی هم به عملکرد بد یا ضعیف او نداشته باشد. ضعف ها ممکن است نتیجه عملکرد بد یا ضعیف مدیران قبلی باشد، ممکن است در طرح ها و برنامه های آتی مدیر دیده شده باشد و برطرف شدن آن ها نیازمند گذشت زمان باشد، ممکن است ناشی از کم کاری و یا بی توجهی ابواب جمعی مدیر مورد بحث باشد و انتظار از مدیر در رفع آن ها معقول نباشد. آن چه به طور مدام توسط دشمنان و ایادی آن ها صورت می گیرد، ارزیابی عملکرد نظام و مدیران آن نیست، بلکه عوام فریبی برای تخریب نظام اسلامی است. آن ها به جای ارزیابی عملکرد نظام اسلامی و مدیران آن دنبال ضعف هایی هستند که بسیاری از آن ها ارتباطی به مقوله ارزیابی عملکرد ندارد.
۱- همه آنهایی که در بعد از انقلاب اسلامی، دولت تشکیل دادند هر کاری را (که می شد انجام داد) برای حل مشکلات اقتصادی کشور انجام دادند. شما فکر می کنید موسوی و هاشمی و خاتمی و احمدی نژاد دوست نداشتند مشکلات اقتصادی کشور را حل بکنند و فشار بر دولت خودشان را کم بکنند؟ اینان زمانی که رئیس دولت و گزینه مورد قبول مردم و نظام اسلامی بودند با همه توان خودشان در جهت حل مشکلات اقتصادی کشور تلاش کردند.
۲- من حساب افراد ناباب و دزدی را که در زمان ریاست موسوی و هاشمی و خاتمی و احمدی نژاد بر دولت، به قدرت و ثروت هنگفت رسیده اند از حساب اینان جدا می دانم. معمولاً افراد دزد و ناباب در میان وزرا و معاونان و اطرافیان نزدیک روسای دولت ها کمتر دیده می شوند؛ در عین حال که نباید منکر اشتباهات روسای دولت ها و اطرافیان شان شد.
۳- در زمان دولتمداری موسوی و هاشمی و خاتمی و احمدی نژاد چنین نبوده است که عده ای راه حل مشکلات اقتصادی کشور را به این ها می دادند و این ها از آن راه حل ها استفاده نمی کردند. این ها را لااقل در این حد از سلامت نفس و عقل می شناسیم که راه حل مشکلات اقتصادی مردم را از مخالف هم شده بگیرند و به کار بندند.
۴- متأسفانه قریب به اتفاق کسانی که در دولت مستقریعنی دولتی که در راس کار است، نیستند، بلوف زیاد می زنند، دروغ زیاد می گویند و سیاه نمایی بسیار می کنند، ولی وقتی خودشان دولت تشکیل می دهند در حل مشکلات اقتصادی در می مانند و بر سرشان همان می آید که خودشان بر سر دیگران می آورند. به یاد بیاورید همین یاران اصلاح طلب خاتمی را که در سال های ۶۸ تا ۷۶ چه بلایی سر هاشمی رفسنجانی آوردند. به یاد بیاورید مخالفان خاتمی را که در سال های ۷۶ تا ۸۴ چه روزگاری از ایشان سیاه کردند و به یاد بیاورید مخصوصاً اعتدالیان و اصلاح طلبان و اصول گرایان مخالف آقای احمدی نژاد را در این سه سال اخیر که چه بلایی سر احمدی نژاد آوردند و دارند می آورند و این در حالی است که می دانند احمدی نژاد حتی به لحاظ اقتصادیبسیار قوی تر از قبلی ها عمل کرده است.
۵- حل مشکلات اقتصادی زمان موسوی و هاشمی و خاتمی و احمدی نژاد این قدرها هم (که مخالفان شان برای تخریب این ها و رسیدن به قدرت می گفتند و می گویند) آسان نبوده است. حل مشکلات اقتصادیی که ارتباط مستقیم با زندگی مردم دارد، نیازمند فراهم آمدن شرایطی است که به ویژه در کشور ما (به دلیل اسلامیت و استقلال نظام اسلامی) نیازمند گذشت زمان بسیار است لذا وجود چنین مشکلاتی را حتی در دولت های بعد نیز باید امری طبیعی قلمداد نمود.
۶- تاکنون عملاً چنین بوده است که رئیس جمهور تا موقعی که رئیس جمهور است هم باید برای مردم کار بکند و هم باید بخورد توسرش و موقعی که رئیس جمهور نیست هم دیگر برای مردم کار نمی کند و هم می زند توسر کسانی که دارند برای مردم کار می کنند.
با این افراد چه باید کرد؟
1- کسانی که کشور خود را در نزد مسؤولان مختلف، کشور گل و بلبل معرفی می کنند، ولی در جمع های خصوصی، آن را ویرانه ای جلوه می دهند که دیگر آباد نخواهد شد.
2- کسانی که حاضر نیستند از گل نازک تر نسبت به افراد خانواده خود بگویند یا بشنوند، ولی هیچ حساسیتی نسبت به وطن خود ندارند و هر گونه حرف بی ربطی را در خصوص آداب و رسوم و دین و آیین آن می گویند و می شنوند.
3- کسانی که با جلب اعتماد مردم پست و مقام می گیرند و به جای خدمت به مردم، یک شبه صاحب همه چیز می شوند.
4- کسانی که با جلب اعتماد مردم پست و مقام می گیرند و به جای خدمت به مردم، با دشمنان مردم و نظام اسلامی هم آوا می شوند.
5- کسانی که می گویند مسلمان هستند، ولی به جای دم زدن از ایدئولوژی اسلامی، دم از ایدئولوژی های غیر اسلامی و ضد اسلامی می زنند.
6- کسانی که به حوزه ی علمیه می روند تا دین را بشناسند و بشناسانند و به سؤالات دینی امثال من پاسخ بدهند، ولی عملاً، عمله دشمنان و بیگانگان می شوند.
7- کسانی که به دانشگاه می روند تا دانش روز را بیاموزند و به داد مردم برسند، ولی بیش از علم آموزی، از دین و آیین خود روی می گردانند و به دین و آیین بیگانگان و دشمنان روی می آورند و عمله بی جیره و مواجب آن ها می شوند.
8- کسانی که چشم های خود را به روی این همه کار و تلاش و پیشرفت در کشور می بندند و برای خوشایند این و آن، فقط روی مشکلات انگشت می گذارند.
9- کسانی که وقتی خودشان در رأس کاری هستند، نمی توانند مشکلی را حل بکنند، ولی وقتی دیگران در رأس کاری قرار می گیرند، در مردم این توقع را ایجاد می کنند که آن ها باید شق القمر بکنند.
10- کسانی که در مقابل تو هیچ حرفی برای گفتن ندارند ولی دهان شان را بی مهابا باز می کنند و هر چه دل شان می خواهد با آب و تاب می گویند.
1- عده ای از اندیشمندان به درستی بر این باورند که ایرانی در گذشته نامی بلند داشته و اکنون نیز دارد،
2- برای این که در عرصه های مختلف نام آوران ایرانی گذشته و حال را بشناسیم باید به نوشته ها و حرف های این عده از اندیشمندان رجوع بکنیم،
3- این اندیشمندان به حق، نظر مخالف خود را نمی پذیرند، همان طور که مخالفان (البته نه به حق) نظر این ها را نمی پذیرند،
4- این اندیشمندان در خصوص این که چرا غربی ها آن جا(آن بالا بالا ها) هستند و ما این جا(این پایین پایین ها):
اولاً معتقدند که در خیلی از زمینه ها ایرانی ها آن جا (آن بالا بالا ها) هستند و غربی ها این جا(این پایین پایین ها)،
دوماً این ها قبول دارند که غربی ها در سیصد چهارصد سال گذشته خیلی تلاش کردند و از ما جلو افتاده اند و ما چنان که باید تلاش نکردیم و از آن ها عقب افتاده ایم،
سوماً می گویند که، حالا که می خواهیم سعی بکنیم عقب ماندگی خودمان را جبران بکنیم علاوه بر غربی ها، برخی از فرزندان این آب و خاک هم به بهانه های مختلف سعی می کنند که ما پیشرفت نکنیم و عقب ماندگی خود را جبران نکنیم. این فرزندان ما به جای این که با ایران و ایرانی باشند سعی می کنند:
الف - غرب و غربی ها را خوب و ایران و ایرانی را بد معرفی بکنند؛
ب - آنچه را که به نفع غربی ها است انجام بدهند و نظر مردم ایران را نسبت به آن ها جلب بکنند؛
ج - حرف های غربی ها را که به صورت های گوناگون بر علیه ماست تکرار بکنند؛
د - نقاط ضعف غرب و غربی ها را قوت و نقاط قوت ایران و ایرانی را ضعف جلوه بدهند و آبروی خودشان را ببرند.
ه - غربی ها را سرور خودشان بکنند و مردم بزرگوار خودشان را تابع و وابسه به آن ها قرار بدهند.
و - مثل غربی ها (که دین را از سیاست جدا کرده اند و حق هم دارند چون دین آن ها تحریف شده است و به درد سیاست نمی خورد) دین خود را از سیاست جدا بکنند (دین اسلام شان که بهترین حامی و بهترین دوست این ها در مقابل دشمنان ایران یعنی غربی هاست و رشد و پیشرفت ایران به این است که دین را از سیاست جدا نکنند این ها سعی می کنند که جدا بکنند).
مولوی
در شجاعت شیر ربا نیستی
در مروت خود که داند کیستی؟
شهادت حضرت علی علیه السلام را تسلیت عرض می کنم
سبب دوستی و محبت علی در دلها چیست ؟ رمز محبت را هنوز کسی کشف نکرده است ، یعنی نمیتوان آنرا فورموله کرد و گفت اگر چنین شد چنان میشود و اگر چنان شد چنین ، ولی البته رمزی دارد . چیزی در محبوب هست که برای محب از نظر زیبائی خیره کننده است و او را به سوی خود میکشد . جاذبه و محبت در درجات بالا عشق نامیده میشود . علی محبوب دلها و معشوق انسانهاست . چرا ؟ و در چه جهت؟ فوق العادگی علی در چیست که عشقها را برانگیخته و دلها را به خود شیفته ساخته و رنگ حیات جاودانی گرفته است و برای همیشه زنده است ؟ چرا دلها همه خود را با او آشنا میبینند و اصلا او را مرده احساس نمی کنند بلکه زنده مییابند ؟ مسلما ملاک دوستی او جسم او نیست زیرا جسم او اکنون در بین ما نیست و ما آن را احساس نکردهایم . و باز محبت علی از نوع قهرماندوستی که در همه ملتها وجود دارد نیست . هم اشتباه است که بگوئیم محبت علی از راه محبت فضیلتهای اخلاقی و انسانی است ، و حب علی حب انسانیت است . درست است علی مظهر انسان کامل بود و درست است که انسان نمونههای عالی انسانیت را دوست میدارد اما اگر علی همه این فضائل انسانی را که داشت میداشت ، آن حکمت و آن علم ، آن فداکاریها و از خود گذشتگیها ، آن تواضع و فروتنی ، آن ادب ، آن مهربانی و عطوفت ، آن ضعیف پروری ، آن عدالت، آن آزادگی و آزادیخواهی ، آن احترام به انسان ، آن ایثار ، آن شجاعت ، آن مروت و مردانگی نسبت به دشمن ، آن سخا وجود و کرم و . . . اگر علی همه اینها را که داشت میداشت اما رنگ الهی نمیداشت ، مسلما این قدر که امروز عاطفه انگیز و محبت خیز است نبود . علی از آن نظر محبوب است که پیوند الهی دارد . دلهای ما به طور ناخودآگاه در اعماق خویش با حق سر و سر و پیوستگی دارد ، و چون علی را آیت بزرگ حق و مظهر صفات حق مییابند و به او عشق میورزند . در حقیقت پشتوانه عشق علی ، پیوند جانها با حضرت حق است که برای همیشه در فطرتها نهاده شده و چون فطرتها جاودانی است مهر علی نیز جاودان است . نقطههای روشن در وجود علی بسیار است اما آنچه برای همیشه او را درخشنده و تابان قرار داده است ایمان و اخلاص اوست و آن است که به وی جذبه الهی داده است .
برگرفته از کتاب جاذبه و دافعه علی علیه السلام اثر استاد شهید مرتضی مطهری
می گویند:"وقتی اخلاق غربی خوب است، وقتی غربی ها قواعد رفتار اجتماعی را رعایت می کنند، وقتی فرهنگ غربی بالا است و افراد در آن جا، راحت تر زندگی می کنند معلوم است که برای ادامه زندگی راهی کشورهای غربی می شوند." به نظر من، اگر رشد عقلی غربی ها در رعایت اخلاق و قواعد رفتار اجتماعی بالاست، نباید به جای ارتقای رشد عقلی مردم خودمان که لازمه اش گذشت زمان و تلاش شبانه روزی امثال من و شماست، وطن مألوف خود را رها بکنیم و راهی دیار بیگانه شویم. به علاوه این هایی که به خاطر اخلاق و رفتار غربی ها، راهی کشورهای غربی می شوند، تصور درستی از اخلاق و رفتار درست ندارند و چه بسا نام چیز دیگری را اخلاق و رفتار درست گذاشته اند. واقعیت آن است که، آن چه تحت عنوان "اخلاق و رفتار و انسانیت و معنویت" در کشور های غربی می گذرد، قابل مقایسه با کشور اسلامی خودمان نیست. تبلیغات مسموم اسلام ناشناسان و غرب نافهمان و مخصوصاْ تهاجم فرهنگی غرب، بی جهت عطش زندگی در غرب را برای برخی از ما روزافزون کرده است. اخلاق و رفتار غربی از اخلاق و رفتار اسلامی و ایرانی بهتر نیست و چه بسا این همه از اخلاق و رفتار مردمان غرب تمجید کردن، موجب می شود که عده ای از ما زندگی در غرب را ترجیح بدهیم. پایان
می گویند:" اگر غرب جای بهتری یرای زندگی نبود، پولدارهای ما پول هاشان را به آن جا منتقل نمی کردند که خرج یا سرمایه گذاری بکنند." به نظر من، علت این که، پولدارهای ما پول هاشان را در کشورهای غربی خرج می کنند و در وطن خودشان خرج نمی کنند، فاسد بودن محیط زندگی در کشورهای غربی و سالم بودن محیط زندگی درکشورماست و علت این که، پولدارهای ما پول هاشان را در کشورهای غربی سرمایه گذاری می کنند و در وطن خودشان سرمایه گذاری نمی کنند، این است که امثال من و شما تلاش نمی کنیم تا شرایطی فراهم نماییم که این ها، پول هاشان را در این جا سرمایه گذاری کنند و فقط بلدیم مملکت خودمان را جهنم و کشورهای غربی را بهشت جلوه دهیم.
می گویند:" اگر غرب جای بهتری یرای زندگی نبود، نخبه های ما برای ادامه زندگی راهی غرب نمی شدند و ما این همه سال، مسأله فرار مغزها را نداشتیم." به نظر من، اگر این هایی که نخبه هستند برای کسب علم و انجام کارهای علمی به کشورهای غربی سفر می کنند (تا آمادگی بیشتر برای خدمت به هموطنان شان پیدا بکنند)، کارشان بسیار هم خوب است و ایرادی ندارد، ولی اگر به قصد راحتی خودشان و استفاده از امکانات زندگی مادی، راهی کشورهای غربی می شوند، خب، اشتباه می کنند (و این اشتباه را هم تحت تأثیر افراد غرب پرست و غرب زده ایرانی مرتکب می شوند). این ها اگر از تعلیم و تربیت درستی برخوردار باشند یا شناخت درستی نسبت به شرایط کار و زندگی در "این جا" و در "آن جا" داشته باشند، هرگز راهی آن جا(کشورهای غربی) نمی شوند.
می گویند:" اگر غرب جای بهتری یرای زندگی نبود، این همه آدم کله گنده که سرشان به تن شان می ارزد، راهی غرب نمی شدند." به نظر من، این هایی که راهی غرب می شوند نه "کله گنده" هستند و نه سرشان به تن شان می ارزد، این ها اگر کله شان، گنده و درست و حسابی بود و به تن شان می ارزید، راهی کشورهای غربی نمی شدند و زندگی در این کشورها را به زندگی در وطن ترجیح نمی دادند.
1- اساس دموکراسى غربى در زمینه قانونگذارى بر این استوار است که واقعیّتى و حقیقتى جداى از خواست مردم وجود ندارد تا بر مبناى آن بایدها و نبایدها کشف و استنتاج شوند. فرهنگ غرب با نفى عالم غیر مادّى و معنوى و یا با قراردادن افکار و اندیشهها در شک و احتمال و تردید، این مطلب را القا مىکند که اصولا ارزشها و بایدها و نبایدها مبتنى بر حقائق خارجى نیستند تا مورد تعلّق یقین قرار بگیرند. اینها صرفاً یک سرى اعتبارات و قراردادهایى هستند مبتنى بر خواست و پسند مردم و در ارتباط با زندگى اجتماعى آنها، که به خود آنها مربوط مى شود. نه خداوند حق دخالت در آن عرصه را دارد و نه علم مىتواند در این زمینه باید و نبایدى را تعیین کند. پس اگر در غرب بر رأى مردم و آراء عمومى تکیه مىشود به خاطر فرهنگ خاص حاکم بر آنجاست که ارزشها و باید و نبایدها را امورى اعتبارى و تابع سلیقههاى مردم مىشمرد و مردم نیز آزادند که هر چه را بخواهند. لذا براى تعیین ارزشها باید به سراغ مردم رفت و دلخواه و خواستههاى آنها را پرسید. و چنانچه این خواستهها بر خلاف خواست خدا و دین هم باشد، باز، خواست مردم مقدّم است و دین حقّ دخالت در مسائل اجتماعى را ندارد و احکام آن نادیده گرفته مىشود.
2- قوانین الهى صرف اعتبار و قرارداد محض و بدون منشأ واقعى نیستند بلکه ریشه در مصالح و مفاسد واقعى انسانها و ارتباط با زندگى جاوید او دارند که با عدم رعایت آنها به هلاک ابدى دچار مىگردد و پیروى از آنها سعادت ابدى را به دنبال خواهد داشت.
3- انسانها چه به صورت فردى و چه به صورت جمعى صلاحیت علمى لازم و کافى و شرائط وضع چنین قوانینى را ندارند آنها دائماً در معرض خطا و نسیان و لغزش و منفعت طلبى هستند. این قوانین باید توسط کسى وضع شودکه از تمام شؤون زندگى انسان و ویژگیهاى تمام آفرینش آگاهى داشته باشد و لغزش و خطا در او راه پیدا نکند لذا تنها خداوند و یا کسانى را که او معرفى کند مىتوانند قانونى صحیح وضع نمایند. در نتیجه از نظر اسلام، مردم نه صلاحیّت، و نه حق آن را دارند که بدون اذن خداوند قانون وضع نمایند؛ حق قانونگذارى و صلاحیت آن در اختیار خداست.
4- اگر دموکراسى در بعد قانونگذارى همین معنى غربى آن و اصالت دادن به رأى انسانهاست و اینکه حق دارند و مىتوانند هر چه را خواستند به عنوان قانون وضع نمایند حتى اگر این قوانین خلاف حکم خدا باشد، چنین دمکراسى از دیدگاه اسلام و مسلمین مردود است. اما اگر به معنى این باشد که با حفظ اصول و مبانى و ارزشها مردم مىتوانند با انتخاب نمایندگان و دخالت در مسائل قانونى و اجتماعى قوانین خاصى را براى شرائط زمانى و مکانى خاص و در جهت اهداف کلّى اسلام وضع نمایند این مسئله مورد خلاف نیست و در کشور ما هم جریان دارد و امام(رحمه الله) همین روش را امضاء فرمودند ولى اعتبار آن قوانین مشروط به آن است که مخالف احکام اسلام نباشد.
برگرفته از کتاب پاسخ استاد به جوانان اثر آیت الله محمد تقی مصباح یزدی
1 - از قرن هفده میلادی به بعد در مغرب زمین این بحث مطرح شد که بایدها و نبایدها و مفاهیم ارزشى واقعیّت خارجى ندارند و امور عقلانى و استدلال بردار نیستند. «خوب» و «بد» مثل همان سلیقههاى مردم است که در مورد رنگها دارند. اگر مردم چیزى را خواستند و پسندیدند اعتبار مىیابد و قانونى است و واقعیّت این قانون همان وضع و خواست مردم است و اگر آن را نخواستند یکسره از بین مىرود و هیچ ارزش و اثرى و ارتباطى با واقعیّت ندارد.
2- ولى حقیقت آن است که بین رفتار انسانها و تأثیرى که در زندگى فردى، اجتماعى، مادّى و معنوىاشان دارد رابطه حقیقى وجود دارد. رفتار انسانها در زمینه فردى یا اجتماعى موجب سعادت یا شقاوت آنها مىشود و بر این اساس باید دید چه کارى، موجب سعادت است تا جائز شود و چه کارى موجب بدبختى و شقاوت است تا ممنوع گردد، و حال که بین رفتارهاى فردى و اجتماعى انسان و سعادت و شقاوت رابطه واقعى و حقیقى وجود دارد، باید سعى کرد در مقام وضع قانون این رابطهها را شناخت و به نتایج و آثار واقعى اعمال توجه کرد و از آنجا که مصالح و مفاسد اعمال امورى واقعى هستند و تابع سلیقه مردم نیستند، اگر چیزى را که داراى مفسده است همه مردم هم بخواهند تبدیل به مصلحت نمىگردد، همانطور که اگر همه مردم سلیقهاشان اینگونه شد که سمّ بنوشند، آن سمّ اثر خود را از دست نمىدهد. وراء خواسته مردم نتایج و آثارى است که خواسته یا ناخواسته بر افعال آنان مترتّب مىگردد و قانون صحیح، قانونى است که با در نظر گرفتن آن نتایج و در جهت سعادت مردم وضع شود.
3- قوانین اسلام مبتنى بر واقعیّات و مصالح و مفاسد نفس الامرى است و از پشتوانه حقیقى و واقعى برخوردار است که خداوند علیم و حکیم آنها را بر همین اساس وضع نموده و تشریع کرده است.
برگرفته از کتاب پاسخ استاد به جوانان اثر آیت الله محمد تقی مصباح یزدی