یک مسلمان واقعی میداند که خداوند دین را برای هدایت بشر فرستاده و هر دینداری باید تسلیم خدا باشد. کلمه اسلام یعنی تسلیم و این ویژگی با آزادی غربی به معنای هرزگی و رهایی که غرب، مادیگراها و لیبرالها مطرح میکنند، سازگاری ندارد. آن آزادی الحاد، کفر، شرک و فسق را رواج میدهد و این آزادی مروج تقوا، بندگی خدا و خوبیهاست.
بسیاری از مفاهیم فرهنگ غربی در فرهنگ اسلامی نفوذ کردهاند. حتی شماری از گویندگان و نویسندگان مسلمان، چه بسا ناخودآگاه این افکار را پذیرفتهاند و تصور میکنند مفاهیم فرهنگ غربی و فرهنگ اسلامی هیچ تضادی با هم ندارند. این خطری بزرگ است. شگفتآور است اگر بدانیم بسیاری از مفاهیمی که گاه ما در گفتهها و نوشتههای خود به کار میبریم ارزشهای با اصالت اسلامی نیستند، مانند دموکراسی و آزادی(البته آنگونه که در فرهنگ غرب و به نام حقوق طبیعی و حقوق بشر ارائه میشود. بسیاری از ما نیز با حالت انفعالی، خودباختگی و گونهای حقارت میگوییم اینها همان چیزهایی است که اسلام میگوید. برخی نیز بر اثر ضعف بینش دینی یا ایمان اندک بهگونه جدی با آنها برخورد ندارند، حتی از مواضع اسلامی خود عقبنشینی میکنند.
شخصیت شهید مطهری ابعادی گوناگون داشت؛ ولی آنچه در میان خصال و امتیازات ایشان برجستگی داشت این بود که میکوشید نخست اصالت مکتب اسلام حفظ، و بدون تحریف به مردم عرضه شود. دوم اینکه میکوشید هویت هر تفکری که بخواهد این مسیر را منحرف کند، آشکار، هدفش را رسوا و تعالیم نادرستش را نقد و تحلیل کند و ادله ابطال آن را به اثبات برساند و همین جنبه منجر به شهادت ایشان شد.
مردم مؤمن و انقلابی ما تاکنون نشان داده اند که نه دلبسته هاشمی اند، نه خاتمی، نه احمدی نژاد و نه روحانی. مردم ما از یک طرف این ها را با رأی بالا روی کار می آورند و از طرف دیگر و در پایان عمر دولت هر کدام شان نشان می دهند که دیگر خواهان این ها نیستند.
وقتی به اصل ولایت فقیه با تلقی امام خمینی(نه با تلقی دیگران) اعتقاد داشتی، آنوقت آیت الله خامنه ای برای تو می شود امام خمینی و در این صورت، تو دیگر طرفدار هاشمی رفسنجانی نمی شوی، طرفدار سید محمد خاتمی نمی شوی، طرفدار میرحسین موسوی نمی شوی، طرفدار حسن روحانی نمی شوی، طرفدار احمدی نژاد نمی شوی، بلکه طرفدار آیت الله خامنه ای می شوی و طرفدار کسی که، طرفدار آیت الله خامنه ای است. آن وقت میزان دوستی و دشمنی تو با افراد، می شود میزان دوستی و دشمنی آیت الله خامنه ای با افراد و ... .
آمدیم یک نفر (به هر علتی) اسلام امام خمینی را نخواست و مثلا اسلام آیت الله صانعی، یا آیت الله منتظری، یا سید محمد خاتمی، یا مهندس بازرگان، یا دکتر سروش را خواست. خب، چه می شود کرد؟
یک نگاهی به امام خمینی و بعد، یک نگاهی به یکایک این ها که نام بردم بیاندازید، می بینید هیچ کدام این ها در مقابل امام عددی نیستند. حالا آمدیم یکی این ستم را بخودش کرد و به جای طرفداری از امام خمینی، طرفدار این ها شد، خب، چه بکنیم؟ و چه می توانیم بکنیم؟ ما که نمی توانیم او را با زور به بهشت ببریم.
یکی از شگردهای منافقین و همه کسانی که استقرار حق و عدالت را مخالف با خواسته ها و هواهای خود می دانند این است که مرتب سمپاشی و کارشکنی کنند؛ حُسن ها را نادیده گرفته، نقصها و کمبودها و مشکلات را بیش از آنچه هست جلوه دهند و نام آن را اصلاح اجتماعی بگذارند. نه تنها در جنگ شرکت نکنند، بلکه با تبلیغات و تلقینات سوء خود، باعث سست شدن رزمندگان نیز بشوند. این افراد هرگاه مورد اعتراض واقع می شوند، خود را مُحِق جلوه داده، می گویند: هدفی جز اصلاح نداریم. اما خودشان می دانند که در پی قدرت طلبی و ایجاد فساد و تفرقه هستند و می خواهند شریعت را از مسیر خود خارج کنند و مانع پیشرفت آن بشوند، زیرا می دانند که تا زمانی که دین حق پابرجا و بارور است تلاش آنان بی ثمر است.
آنوقتها بعضی بستگان پیغمبر، عامل انحراف بودند و رفوزه شدند، حالا هم بستگان امام. مردمی که خوشنام هستند سوابق خوبی دارند؛ خب، مردم نیز زودتر تحت تاثیر این افراد واقع میشوند. معنای امتحان سخت همین است دیگر. امتحان این است که در هر حالی شما حق و باطل را تشخیص بدهید و ببینید رضایت خدا در چیست؟ این حرفهایی که برای توجیه، برخی اشخاص میزنند (مثلاً ما با هم رفیق بودیم، همزندان بودیم، همبند بودیم) مشکلی را حل نمیکند. باید ببینیم این فرد الان چه کاره است و در کجای کار هست؟ سختی امتحان برای اینهاست. اکثر مردم و امثال بنده که کمتجربه و کمفهم هستیم، زود گول میخوریم. باید رفتار را با معیارهای اساسی اسلامی سنجید و محک زد. آنوقت راهش را پیدا کنید که چگونه باید برخورد کرد. حالا نصیحت است، هر چه هست، آن تاکتیکهایی است که باید در مقام عمل به کار گرفته شود. بعضی کسانیکه در واقعه کربلا تاثیر مستقیم در شهادت سیدالشهدا داشتند، چندی قبل در جنگ صفین از سرداران علی علیه السلام بودند. بعد در کربلا آمدند پسر علی را با آن وضع فجیع کشتند. اگر اینها دلیل بشود که قاتلان سابقاً از سرداران علی بودند که دیگر هیچ راهی برای شناخت حق و باطل نمیماند. ما منطق داریم، فکر داریم، آیات صریح قرآن داریم، سیره پیغمبر و ائمه داریم.
الان مهمترین کار دشمن،«جنگ فرهنگی» است و میدانید که آنها با چه زاد و توشهای در کشور کار میکنند و به دست چه کسانی، با چه سوابقی و ما در مقابلش با چه کمبودهایی مواجه هستیم و چه ضعفهایی داریم. ما ناامید نشویم. خدای جبهه با خدای دانشگاه، با خدای بازار و با خدای مطبوعات یکی است. یک خدا بیشتر نیست. آن خدایی که ما را در مقابل همه قدرتهای دنیا در دفاع مقدس پیروز کرد، هم بازار ما را میتواند پیروز کند و هم دانشگاه و حوزه و رسانههای ما را. توکلمان باید بر خدا باشد. فریب اسباب ظاهری و ارتباطات و وعده و وعیدها را نخوریم. فقط امیدمان به خدا و یاری او باشد. دنبال این باشیم ببینیم خدا چه میخواهد و آن را انجام بدهیم. در نهایت هم: أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ.این دیگر مژده نهایی است که هیچ شک نکنیم. اگر گاهی نوساناتی پیدا میشودیا یک شکستهایی در یک صحنهای میخوریم، اینها نبایدهیچ تزلزل ایجاد کند.
۱- هرکسی که دموکراسی غربی را قبول ندارد، لزوماً مخالف دموکراسی نیست.
۲- حقیقت همیشه پیش اکثریت نیست. آدم مسلمان نباید همه جا تابع نظر اکثریت باشد. اگر همه جا ملاک را نظر اکثریت بگیریم دیگر دین چه جایگاهی در زندگی جمعی ما خواهد داشت؟
۳- قریب به اتفاق این هایی که در این سال ها در مقابل حاکمیت اسلام دبّه کرده اند قبلاً، مخالف این کشورهای به اصطلاح دموکراتیک بودند، باید دید چرا حالا این همه دلباخته ی این ها هستند.
«علم» و «علم دینی» چیست؟
- بعد از دوران رنسانس در اروپا تحولاتی در عرصه آموزش اتفاق افتاد که سبب شد بسیاری از ارزشهای علمی روز، جایگاه خود را از دست داده و ارزشهای دیگری جایگزین آنها شود. این موضوع سبب ایجاد تقابل و تعارض میان علوم قدیم (علوم دینی) و جدید (علوم تجربی) شد.
- متفکران غربی و طرفدارن آنها برای علوم به اصطلاح قدیم جایگاهی قائل نیستند و معتقدند که تنها علوم جدید نتایج ارزشمندی برای بشر به همراه داشتهاند. آن ها علم را برابر با تجربه دانسته اند در حالی که علم برابر با تجربه نیست بلکه علم آشنایی با تمام حقایق و به بیان دیگر کشف حقیقت است.
- دین در اصطلاح علمای اسلامی از سه عنصر اعتقاد به خدا، اعتقاد به قیامت و رابطه وحیانی میان خدا و خلق تشکیل شده و به تمامی شئون زندگی انسانی اعم از فردی و اجتماعی رنگ خدایی میدهد. بنابراین اگر علم، کشف حقیقت است، دین، برنامه جامع فردی و اجتماعی، دنیوی و اخروی است.
- علم دینی همانا بیان حقایقی است که دسترسی به آنها از راههای متعارف و عمومی فهم، امکانپذیر نیست. علم دینی تنها شامل معلوماتی میشود که از منابع اختصاصی دین ( کتاب و سنت) استخراج شده باشند.
- هر علمی که از آیات و روایات استخراج میشود را هم نمیتوان علم دینی قلمداد کرد، چرا که برخی از این معلومات (همچون مثالهای قرآن) تنها نقشی ابزاری برای بیان هدف دین دارند و خود جزئی از علم دینی نیستند، همانگونه که عقل نیز از نظر اسلام معتبر است ولی همة مدرکات آن (مانند مسائل ریاضی یا مسائل منطقی) جزء دین بهشمار نمیروند.
پسردانشجوی خانه، درآشپزخانه بود که پدربعد از ورود به خانه اورا به نام صدا زد و به او سلام کرد، ولی جوابی نشنید. چند دقیقه بعد پدردر حال خوردن شام بود که پسر وارد شد و پدرمجدداً گفت:
"سلام پسرم!"
پسر پاسخ داد:
"چند بار سلام می کنی؟"
پدر گفت:
"چون بار اوّل جوابی نشنیدم بار دوم سلام کردم."
پسر گفت:
"ظاهراً کر هم تشریف دارید!"
و پدر برای وخیم تر نشدن رابطه فی مابین چاره ای جزعذر خواهی ندید.
به خواهرش گفت:
"چرا این آقا پسرت جواب سلام ما را نمی دهد؟"
خواهرش گفت:
"داداش! چون با شما بسیار راحت است. آرش با کسانی که راحت است این جوری است، ولی بیا و ببین با غریبه ها چه می کند! علتش هم این است که با آن ها راحت نیست."
جوری که خواهرش نشنود به من گفت:
"خوب، این پسرت سر نداشته باشد زمین بگذارد! همان بهتر که آشنا هم باهاش غریبه باشد! آدم با آشنا زندگی می کند نه با غریبه."
گفت:
«آقای احمدی! جای شما خالی بود، این دختر دایی ما از سوئد آمده، حدود دو ساعت از زندگی در آن جا حرف زد و ما حال کردیم، به ویژه از زندگی "گولی" و "گلاره" گفت که خیلی برای ما جالب بود، می دانی که، "گولی" همان رشید پسر دایی ماست که خانم "گلاره" اسمش را گولی گذاشته، گلاره خودش بچه سوئد است، این دو، ده سال است که باهم زندگی می کنند و در حالی که یک بچه چند ساله دارند هنوز ازدواج نکرده اند و می گویند حالا حالاها زود است، ولی حاجی! چه حوصله ای دارد این رشید ما، ظاهراً هر شب توی سرمای شدید آن جا بچه را بغل می کند می برد پارک تا کارش را بکند."
گفتم:
"کارش را در پارک بکند، چه کاری؟"
گفت:
"به قول ما برای قضای حاجت!"
گفتم:
"مگر در آن جا برای قضای حاجت می روند بیرون، می روند پارک؟ مگر در خانه ها دستشویی و توالت ندارند؟"
گفت:
"ما که سعادت نداشتیم برویم آن جا را از نزدیک ببینیم، ولی مثل این که رسم است می روند بیرون."
خانمش گفت:
"مرده شور ببرد زندگی شان را آقای احمدی! این آقای ما بد جوری تحت تأثیر قرار گرفته و می گوید بچه! بچه کدومه؟ سگِ سرنگون شده را آقا رشید و گلاره خانم، حدود سه سال است که به فرزندی قبول کرده اند، لیاقت شان هم البته همان است."